X
تبلیغات
رایتل

Meraj Persian Gulf

سایه(داستان)

(سایه)----------------هوا به قدری گرم شده بود که اجازه نفس کشیدن رو به زور می داد.دیگه خبری از بارون وسرمای زمستون نبود.تا چشم کارمی کرد شرجی بود وبس٬رضا خسته تر از همیشه بار وبندیل خودشو به کول گرفته بود ویک خیابونو به دست با پاهای خمیده ودستهای پینه بسته ی خودشو سایبون چشماش کرده بود وبه طرف خونه به راه افتاده بود....................................امروز گویا دریا چیزی نداشت که رضا خودش به خونه بیاره٬اینو می تونستی از نگاش بخونی دلش هم مثل دریا خون خون شده بود.هرچند امروز داخل باروبندیلش هچی نبود ولی خودش این اعتقاد رو داشت که خدا روزی هرکس رو به اندازه ی زحمتش میده.این روزها هرجی در می آورد داخل اون سرنگ لعنتی که همه اش زهر بود وارد می کرد.وقتی رسید خونه دیگه نای راه رفتن که هیچ٬نفس کشیدن رو هم نداشت٬اومد مستقیم مثل یه تیکه پارچه٬طاقباز ولو شد میون کتابها وکاغذ پاره های کف اتاقش.چشماش سیاهی می رفت٬پس سعی خودشو کرد وبا تمام خستگی خودشو کشوند داخل حموم وهمه چی به همون جا ختم شد .وقتی چشماشو باز کرد٬کورمال کورمال پاکت سیگارشو پیدا کرد ویه نخ از اون در آورد و بعد با چشمهای نیمه بسته ستاره های شب تابستونی رو از گوشه پنجره اتاقش نگاه می کرد.همین جور تو خواب وبیداری مثل جسد بو گرفته دستاشو گذاشت رو ی صورتش وخودشو تو حالت خلسه رها کرد.............................................امشب انگار با شبهای دیگه فرق می کرد حال وحوصله ی هیچی رو نداشت ٬فقط یه روند کام می گرفت و دودشو حلقه می کرد توهوا....فکر کنم چهار الی پنج سالی میشد که دیگه خبری ازش نداشت.فکر سایه یک لحظه هم تنهاش نمی گذاشت٬آخه اون تنها کسی بود که رضا می تونست بهش فکرکنه وتو خیال خودش باهاش حرف بزنه ولی میگم که٬حالا مدتها بود که خبری از سایه نبود وفکر وذکر اون مثل خوره به جونش افتاده بود و ولش نمی کرد.تنها چیزهایی که از سایه توی ذهن خالی رضا مونده بود ابروهای پیوسته٬قد بلند وصدای خلخالی که همیشه به پاهاش بسته بود٬اصلا نمی تونست تصور کنه که شاید سایه رو نبینه٬برا همین بود که همیشه چشم به در منتظر اومدنش بود...........................دستاشو بلند کرد و دکمه ی ضبط رو فشار داد و موسیقی رو که دیگه با گوشت وپوستش یکی شده بود گوش می کرد ودوباره یاد اون شب مهتابی وقتی که دستای پرمهر وگرم سایه رو توی دستاش گرفته بود افتاد٬ حتی لحظه ی رو به یاد آورد که اونو زیرچشمی نگاه کرده بود و خنده ی اونو دیده بود...........................دیگه نمی تو نست بیشتر از این خودشو عذاب بده تصمیمش رو گرفته بود٬می تونست با یک سرنگ پر از هوا خودشو خلاص کنه...اما نه٬شاید پیداش می شد٬هنوز خیلی مونده بود که ناامید بشه٬این کار می تونست دیوونگی محض باشه.توی همین خواب خیال کم کم چشماش سنگینی کرد وبه خواب رفت.هنوز چیزی از خوابش نگذشته بود که بوی تند عطری رو حس کرد.اول فکر کرد داره خواب می بینه وخیال ورش داشته ولی بعداز اینکه صدای یه چیزی مثل جرینگ جرینگ خلخال رو شنید حواسشو بیشتر جمع کرد آره انگار صدای خلخال بود درست گوش داد تا مطمئن تر بشه چیزی نمی گفت٬توی اون موقعیت حتی می تونستی صدای طپش قلبشو بشنوی.صدا لحظه به لحظه نزدیکتر میشد وطپش قلب رضا تندتر تندتر٬تا اینکه چشماشو باز کرد و دید راست قامت در اتاقش مثل همیشه ایستاده قدبلند٬ابروهای پیوسته وخلخالی به پاهاش٬!آره خودش بود ولی نمی دونم چرا رضا چیزی نمی تونست بگه یا اینکه از خوشحالی بیخود جیغ بکشه٬شاید شاید بلند بشه واونو در آغوشش بگیره وبا تموم توانش فشار بده و با تموم حسش عطر تنش رو نفس بکشه لحظات انگار مثل برق وباد می گذشت و اون همینطور بهش خیره شده بود که یک مرتبه چیزی شبیه یک لبخند روی صورت سایه نقش بست وتابی خورد وصدای جرینگ خلخال و انگار رفت رضا خودش رو جمع وجور کرد ورسوند به در اتاق٬هنوز باور نمی کرد اما انگار اون خودش بود که داشت داخل تاریک و روشن شب مهتابی تاب می خورد و می رفت.دنبالش به راه افتاد..اخلاقش رو می دونست برا همین سعی نکرد صداش کنه٬تا در خونه ایی که احساس می کرد خیلی به نظرش آشنا میاد اونو تعقیب کرد٬اما چرا نمی تونست با اون وارد خونه بشه٬باید از خودش می پرسیدی؟خودش هم نمی دونست که چرا اینقدر ترسو شده بود.بلاخره تصمیم خودشو گرفت و وارد خونه شد٬کسی مثل مادر بزرگ ولی اطمینان نداشت که مادر بزرگ سایه باشه رو داخل حیاط دید٬همین که اومد راجع به سایه از اون سوالی بکنه٬پیرزن پیش دستی کرد و با اشاره انگشت به طرف اتاق٬اجازه حرف زدن به رضا رو نداد.پس به طرف اتاق خیز برداشت و همین که اومد در اتاق رو باز کنه بوی تندی شبیه بوی عطر٬اونو اذیت کرد٬در رو با یه حرکت باز کرد٬ صدای جرینگ جرینگ خلخال پاهای سایه انو از جا پروند اما با این اختلاف که این با خلخال دیگه به پاهای سایه بسته نشده بود بلکه به در آویزان شده بود.رضا چیزی رو که جلو روش می دید نمی تونست باور کنه قد بلند سایه با ابروهای پیوسته.................................... مثل یه تیکه یخ وسط اتاق آویزان بود و صدای جرینگ جرینگ خلخال قلب یخی رضا رو می شکست و آب می کرد. تمام دنیا رو سرش یک وجب شده بود اجازه هیچ حرکتی رو به رضا نمی داد.آیا تمام چیزهایی که می دید حقیقت داشت٬یا همش خواب وخیال بود؟ولی اطمینان داشت که خواب نمی بینه پس برگشت٬ولی نه می تونست راه بره٬نه گریه کنه ونه هیچ کار دیگه.خوب که نگاه کرد پیرزن رو دید که به طرفش میاد.یه حس عجیبی بود٬ نگاه تیز پیرزن در اون لحظه برای رضا چندش آورتر از جسد بود.............................................بهش نزدیک شد وسرنگی رو که دستش بود داد به رضا پیرزن خنده ی تلخی ک...ر...د    

 نویسنده........... اسحق..................  آزادبخش